آوا

...عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی...

 

محبوب تویی، عشق تویی، قبله ی حاجات

من عاشق و سرگشته ی تو طبقِ روایات

 

در هر نفس و نسل پی بوی تو بودم

تکرار شدم در همه دوران به کرّات

 

در روز ازل چشمه ای از عشق چشیدم

شاعر شدم و نذر تو شد وسعتِ ابیات

 

هر بار به شهرت که رسیدم دلم آسود

هر لحظه مسجل شده بر من دلِ آیات

 

هم صحبتِ اذکار تو گشتم سحر و شام

کندم زِ تنم خرقه ی آلوده ی عادات

 

رقصِ قلم و دفتر و صد واژه ی مبهم

در ذکر تو بودم و رقم خورد مناجات...

 

 

 

مقصود تویی....

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

هر لحظه افطار می کنم

با نگاهِ تو

بعد از آن دوریِ ملال آور...

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 12:16 توسط آوا| |

 

این سینه ی من وقف تب و تاب حسین است

چشمــانِ تـــرم غــرقِ میِ نابِ حسین است

در کلبه ی نورانــیِ من نیست بجـــز عشـــق

کان ذره ای از پرتــوی مهتـــاب حسین است

 

 

کاش یک بار دگر مُحرِم شوم در کربلا....

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 8:41 توسط آوا| |


من مادری دارم که رنگ آسمان است

دریای مهرش بی بدیل و بی کران است


حرفش میان اشک چشمش خانه دارد

معنای عشقش در کلام او نهان است


اینجا صدایی کنج دل گوید که مادر

زیباترین و بهترین گنج جهان است



یادم آید که دخترک بودم

دختری که نشسته روی زمین

پر زشوری که گیسوان سرم

شانه گردد به دست های شما


روزها در هوای بوی تنت

شام ها در خیال بوسه ی تو

فاصله هیچ چیز خوبی نیست

دورم از زمزمِ صدای شما


کاش هر روز پیش چشمانم

چهره ات بود و سیر میدیدم

فرصتی نیست تا که بوسه زنم

روز و شب روی دست های شما


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا کسی حالِ دلش دست خودش نیست

وقتی که دور از چشم های مهــرِ مردیست



نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 23:42 توسط آوا| |


قدوم سستم

دوان به کویت

نگاه مستم

به جستجویت

ز داغِ دوری

شکایتی نیست

اگر بنوشم

من از سبویت....



حالِ این روزهایم...:

آنکه در راه میستان پیچ و خم زد عیب نیست!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چه توان نوشت وقتی

که مدام پیش رویی...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 19:57 توسط آوا| |



شرقِ دور

گوش کن!

غریب می آید....



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 23:28 توسط آوا| |

عید نوروز است اما مادر ما بستریست
اصل تاریـخ تشیــع فاطمیـه محوریست




هر سال تو را طلب ز او می کردم
دیگر ز خـدا هیــچ نخواهم! با تــــو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 19:15 توسط آوا| |


آنچـه از بـاران پاییـــزی بـــه جــان خاک شد

شیشه ی عمرم ز اخم ابرویت صدچاک شد



شاخه نبات شعر و غزل های عشق من

با نیـش های تلـخِ سخـن، باز هم عسـل


نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 1:38 توسط آوا| |


بوی اردی داشت آن اسفند

وقتی آمدی

ماه مجلس گشتی و نور نگاه من شدی...



خبرت هست که از خوبیِ خود بی خبری؟

بخــــدا خـوب تـر از خـوب تر از خـوب تری


نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 8:56 توسط آوا| |


شبی نبوده که بی ذکر عشق سر بشود

رواست دیده ی عشاق خیس و تر بشود


هر آنکه قصه ی لیلی شنید، مجنون شد

عجیب نیست فلک زین ترانه کر بشود


نه نوش دارو و مرهم، نه التیام طبیب

مرا بس است نگاهت که تا اثر بشود


فریب چهره ی شب را نخور که هر شب او

به ناز و دلبری ماهِ خود سحر بشود


ستاره های تن شب فریب ابعادند

کجا ستاره که همسایه ی قمر بشود


صدای نعره ی آوای مست می آید

چه کس دریده گریبان!؟ جهان خبر بشود!


نه بید و سرو و نه مجنون، نه کاج خوش بالا

چه کس چو من پرِ پرواز یک تبر بشود!؟


که تیشه بر تن و ریشه زند ز داغ طلب

چرا تکیده نگاه و کمان کمر بشود...؟


نخورده بر لب ما میوه های ممنوعه

چرا سزای من و تو چو بوالبشر بشود؟


چه می شود که گشایم دو دیده یک روزی

ببینمت به کنارم، خدا! اگر بشود...




کفشهایم را برایت پست کردم یارِ من

تا ببینی در هوایت کو به کو گردیده ام

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

قابل توصیف نیست...

حالم را می گویم!

شبیه بال زدن پروانه ای میان دلم

دلم پر پر می زند

برای آشیانه ای که ندیده ام هنوز....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 18:14 توسط آوا| |


واژه از سینـه ی من سر به برون آورده ست

قصه گو از غم دل ســر به جنون آورده ست

معرکه خیرگی چشم به قبر است و به بزم

چشم از فرط فغان روی به خون آورده ست



می نویسم و پاک می کنم!
می نویسم و پاک می کنم!
می نویسم و پاک می کنم!
تنها چیزی که می ماند برای دامنه ی لغات این روزهایم...
"یک سال! گذشت..."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چشمانِ تو
حروف را بی استفاده می کنند
کافیست
نگاه کنی....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با حضور دل، فاتحه و صلواتی برای عزیز از دست رفته مان...

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 23:58 توسط آوا| |


ای عشق تو را تفسیر

ای روح تو را تاثیر

ای جانِ جهان، ای نور

ای زمزمه ی تکبیر



الطافِ نهان از تو

انوارِ جهان از تو

تو از کَرَمِ یزدان

پایانِ خزان از تو



هر آنچه سرایم کم

در وسعتت ای خاتم

ای معجزه ی خلقت

ای دردِ مرا مرهم




وقـتــی کــلام گــردِ رهــت را نـشــانـه رفـت
مجنون شد از کمان به سوی بی کرانه رفت

_________________

با تو نوشت...

تا چشمِ تو دیدم
ز دل دست کشیدم
من طاقت تیمار دو بیمار ندارم....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 19:33 توسط آوا| |


مرا چـاره ای نیست جز سوختن

تو را چاره ای نیست جز ترک من

چه خالیست دستان این حنجره

که ته می کشـد از فراق سخن



تکرارِ یک سال دیگر، لیک مشتاق به آرامش.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید روزی
در تاریخ بنگارند
نو عروسی بود
که در شب تولدش
آگهی ترحیم سالگرد پدری را طراحی کرد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...
تو ماه را دوست داری
و من
ماه هاست تو را....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 1:57 توسط آوا| |


وقتی که نامه ها را

ناخوانده پاره کردی

از پـنجـــره هـــوا را

پر از ستــاره کردی




با تو نوشت...

قصد قربت داری اما راه پر پیچ و خم است!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 11:5 توسط آوا| |


با یک نگاه تب دار

عشق و فراق بسیار

و چشم های نم دار

خیره به عکس دیوار


پر از خیال رنگی

با خنده ی قشنگی

بین حصارِ تنگی

با اشتیاقِ سرشار


یک روسریِ آبی

با خنده ای شرابی

وَه... چه شکوهِ نابی

ریحان و عکسِ دلدار...



زندگی با تو برایم بوی ریحان می دهد....


نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 17:7 توسط آوا| |


در قفس ماندم به امیدی که دلشادم کنی

چشم بر راهم بیایی باز آزادم کنی


زمزمه بودم به زیر لب مرا می خواندنم

زیر گوش من تنفس کن که فریادم کنی


ریشه های سست من را عشق افسون کرده است

یک تبسم از تو بس بی اصل و بنیادم کنی


خنده هایت را نمی خواهم فقط یک دم نظر

سوی چشمانِ اسیرم کن که فرهادم کنی


فصل فصلِ دوری ات را کنج دل یخ می زنم

جرعه ای از وصل مهرم کن که مردادم کنی


آنقدر پا جای پایت می گذارم تا ابد

در کلاس غمزه های عشق استادم کنی




نه آنکه سیاه کندیم از تن مجلس تمام شد

این صدای تپش قلبم نیست

در نهان خانه ی دل سینه زنیست!

یا ثارالله.... رخصت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


از حادثه هایی که مرا خانه نشین کرد

کردند بـه عکـس تــو بـه دیــوار اشــاره


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت:

نگاهت کافیست

تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوی تلخی می آید...
بوی سوزِ سرما
بوی اشک
بوی خاک
بوی ترس
بوی تماس ناگهانی
بوی خالی شدنِ زیرِ پا...

بیست روز مانده تا...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 0:5 توسط آوا| |


می رسـم خانــــه، دلــــم از اشتیـــــاقت در تپـــش

چنـــــد روزی هست رویــــت را نـدیــــــدم مـــاه من

یک صدایی می رسد از کوچه... گویا کفش توست!

پـا برهنـــه می دوم تا کوچـــه! آمـــد شــــاهِ من...



دچار یعنی دوری
یعنی صبوری
یعنی نمی خواهی نباشد
اما
مجبوری....


نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 22:21 توسط آوا| |


خواب می دیدم که تاریک است و می خیزد بخار

من کنـار خیـــمه گاهـم، چشمهایـــم گشته تار

نـــور می تـــابـــــــد ز دور و مـن پی انــــــوارِ آن

در زمستـــــــــانِ خیالــــــم یــخ زده امیـــــد یار


جلوه ی هفتاد و دو خورشید نزدیک من است!

می پرم از خواب و این دنیـای تاریکِ من است!




خواب آشفته برای من!

که جا ماندم ز راه اربعین....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

سر به هوا نیستم

اما همیشه چشم به آسمان دارم...

حال عجیبیست دیدن آسمانی که

شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کرده باشی.........

ــــــــــــــــــــــــــ

اسیرم...

اما پناهی ندارم.....

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 22:53 توسط آوا| |

کم حوصله ام ساقی...

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 19:21 توسط آوا| |


اشک هایــم بی محابـا می چکــد روی چراغ

این زمستان هم رسید و داغ بابا هست داغ



شاید...

شاید آرزوی هر دختری باشد...

یک شب یلدایی برسد

با طبق های پر از خلعتی و هدایای یلدایی از راه برسند به خانه اش...

عروسِ محفل باشد و

نازش خریدارها داشته باشد...

آن شب رسید..

اما کسی نمی دانست کمتر از چهل روزِ بعد...

با طبقِ خرما و حلوای عزا

به زمستانِ سردِ بهشتِ زهرا عزیزی را ببرند..

برای

همان کس که پیشانی اش را بوسید

همان کس که دخترم صدایش می کرد...

همان کس که با دستهای مهربانش برای تازه عروسش هدیه های یلدایی آورده بود.......


امسال

خرمای یلدا می خوریم و

فاتحه می خوانیم

به جای حافظ.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


با تو نوشت...

بیا ماهِ من و یلــدای من باش

شبِ بارانیِ دی ماهِ من باش


هر شبِ من یلداست!

در فراقِ تو....


نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 17:59 توسط آوا| |


کوچـه های بی صدا را رفتگر جارو کشید

دختـری روی بخـــار پنجــــره آهـــو کشید

نامه ی پنهانی اش را باز کرد و بوسه زد

قطره اشکی بر تن آهـویِ او چاقو کشید



بوی ترس و اضطرابِ کودکی آید همی

کاش صـوتِ دلــربای آشنــــا آید کمی


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

دستانت را در برابرم مشت می کنی

و میپرسی گل یا پوچ...؟

در دلم می گویم... فقط دستانت!


نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 22:20 توسط آوا| |


آخرين مطالب
» رقم خورد مناجات
» رفع عطش عشق فقط نام حسین است!
» من مادری دارم...
» با نوشِ چشمهایت، در مستی مدامم...
» گاهی دوری، نزدیکیست...
» عید نوروز است اما...
» شاخه نباتِ من...
» آن اسفند...
» خدا! اگر بشود....
» انگار لالم... گنگم... گیجم...

Design By : RoozGozar.com