|
آوا . عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی...
| ||
|
قلم به دست گرفت و نوشت یا زهرا و خاک پاک جنان را سرشت با زهرا سند زده است تمام بهشت را زهرا مرید خانه ی مهرم و عطر حضرت یاس
تو را الهه ی مهر و محبتت خواندند میان خلق خدا خرق عادتت خواندند تو را شفیع غروب قیامتت خواندند سلام بر تو که سرشاری از تب احساس
گدای کوی شمایم من از قدیم و ندیم فقیرتر منم از مفلس و اسیر و یتیم کرامتی بکن ای دخت مصطفای رحیم سلام ام حسینین و حضرت عباس
خدا چه گوهر دردانه ای عنایت کرد برای عالمیان کوثری روایت کرد نه همچو آیه ی نابی دگر هدایت کرد خدای را به چنین سوره اش ثنا و سپاس
فاطمه جان ممنون که اومدی :) واقعا حضور یک دوست در دانشکده ی غریب جای قوت قلب بود..! شهرزاد جونم از شما هم ممنون که الطفات فرمودید :)) این یکی رو هم خوندم: من به این سلسله ی عشق ارادت دارم و به تکرار کرامات تو عادت دارم
گرچه خوش از توام اما گنهم کم هم نیست آگهم چیست غمم، چیست کمم، دردم چیست
که از آن کوی به سوی تو روان گردیدم که در این ظلمت شب نور تو را می دیدم
من در این دایره ی عشق تو سرگردانم و در این نقطه ی تبدار تو را می خوانم
من در اوصاف کریم تو تامل کردم مثنوی می شد و پندار تغزل کردم
باز روز دگری رفت بدون مهدی نه تضرع، نه توکل، نه دعای عهدی
من فقط نام تو را می برم و می گذرم تو همین جایی و من گرد جهان در سفرم
نعمت حضرت حق هست، ولی کور شدم پیش من بودی و من خود ز تو مهجور شدم
گرچه این ها همگی دوز و کلک های من است باعث پستی من این سرِ سودای من است
گرچه می دانم از احوال دلم آگاهی ننگ بر حال دلم در نظر چون ماهی
"درد من جز به ظهور تو مداوا نشود" گره کور دلم جز به رخت وا نشود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .... با تو نوشت: بس که نمی خوانی مرا دیگر با تو نوشت هایم در دلم مدفون شده اند.. [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:10 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
قلـم به دست گرفت و نوشت یا زهـــرا و خاک پاک جنـان را سـرشت با زهـــرا سند زده است تمــام بهشت را زهـــرا مرید خانه ی مهرم و عطر حضرت یاس ادامه دارد..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مادر که می گویند دلم می ریزد بس که دل انگیز آفریده خدایم این الهه ی محبت را.. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستان نوشت: یکشنبه ساعت دو دانشکده مدیریت یه مراسم جشن ولادت ترتیب دادن و از من دعوت شده برای مادر سادات شعرخوانی کنم دوستانم فراموش نکنند :) مخصوصا بانوی نفوذی و هالیا و وفا یادشون نره! گفته باشم ________________________ تغییر دکوراسیون محض گل روی رها جان :) [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:11 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
عاشقانت را چه غم ها داده ای در فراقت بیش و کم ها داده ای آنچه از دیدار می گشت حاصلم از کفم بردی الم ها داده ای اشک هایم هم برای من نبود بر نگاهِ من چه نم ها داده ای گرچه دوری از نگاهم، روز و شب درجوابِ باز، دم ها داده ای نیک می دانم که ره گم کرده ام بهر یاری پیچ و خم ها داده ای ما به عهدِ خود وفا کم کرده ایم از کرامت ها رقم ها داده ای باز بر بی حرمتی هایم ببخش ای که دنیا از عدم ها داده ای
الهی و ربی من لی غیرک....؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با تو نوشت: دیگر شعر گفتن هم آرامم نمی کند... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:34 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
امشب از بهترین شب های دنیاست! ای سرخ تــرین غنچه ی بــاغ مه و گردون ای چشم سیاهت همه را قصه و افسون ای چشمه ی مستی دل لیلـی و مجنون لبخنــد سـحـــرگـاه به سـر منـــزل راهت
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:17 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
حجابِ مشکیِ من وامدار مادرتان و دست های نیازم همیشه بر درتان همیشه بوی شهادت به خانه های شماست چه داغ ها که نشسته به روی پیکرتان گذشت فاطمیه گرچه نیک می دانم که کلُ یومٍ عزا نقشِ روحِ پرپرتان به انتظار نسیمی به عطرِ نرگسِ مست نشسته ام که وزد سوی خاکِ مادرتان..
آقا جان! دیدی فاطمیه هم گذشت و من باز همان هیچم که بودم.. شال عزایم خداحافظ تا ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدایا! چرا اینقدر بغض دارم دارم به مرز خفگی نزدیک می شم.. ای خدا..... [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:41 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
کجاست حضرتِ مرسل، که داغ کامل شد شکست طاقِ در، آیاتِ صبر نازل شد کجاست حرمتِ این خانه، زیر پا افتاد دوباره اهلِ مدینه ز نور غافل شد چو دید اشکِ علی را، شکست قامتِ یاس شکست قامت و بر شعله ها حمایل شد عجیب رنگِ مناجات و عشق بینِ دو در گرفت چهره ی کوثر، رکوع کامل شد چه ذکرها که نگفتی! چه آیه ها خواندی! چه دلبری نِگهت سوی قبله مایل شد.. عجب حکایتِ داغی! چه قصه ی تلخی! تمامِ اهلِ جنون زین شراره عاقل شد... دوباره کوچه و چادر، دوباره خاکِ غریب چه پله پله زمین سوی عرش قابل شد
یا حضرتِ عزیز! بخوان روضه های ناب این اشک ها برای تو مادر نمی شود .... .. . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ علـــــــــــــی جان! می گویند فاصله ی بین ضربت خوردنت تا شهادتت 2 شب بوده اما زهرا می داند که 29 سال بود! ... .. . [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:26 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
آیا صدای غربت گل را شنیده ای؟ آیا میان آتش و خون لاله دیده ای؟ آیا شده برای خدا رنگ خون شوی؟ یکبار محض خاطر او دل بریده ای؟ آیا شده چو شمع بسوزی و بعد از آن از هرمِ عشقِ پر تب و تابش چکیده ای؟
می دانمت ندیده ای از عشق جز غمش جز خاطرات غرق به خون و به ماتمش آخر تمام اهل وفا مُثله می شوند این است رسم عاشقی و داغ مبهمش..
به روضه خوانی خورشید و اشک ابر قسم... که قد ماه به قد خمت کمان شده است... [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 23:1 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
می گویند وقتی صدای در می آید اهل منزل.... سلام مادرِ سادات، اشک ها دارم زهرچه غیر تو باشد عجیب بیزارم چه هرزها که به دل می نشیند اما من فقط میان دلِ خسته یاس می کارم..! دلم صدا زد و از روضه های محسن خواند دوباره تا سحر از روضه ی تو می بارم لغت کم آمده، دردهای روح و تن داری چه مرحمی به سرِ زخمِ کهنه بگذارم؟ دو دست را که به پهلوی خود گرفتم باز ز دردِ پهلوی تو تا طلوع بیدارم
دوباره مادرِ سادات! بنده ام کردی که فاطمیه ز بغضِ مُحرمت دارم دوباره شام غریبانه ای گرفته دلم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عزیزِ فاطمه صبر همه تمام شده چه شورشی به تنِ شهرِ بی امام شده [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:58 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
ز داغِ آهِ تـــو دیــوارِ خــانه ات خـــــون زد غمت زبانه کشــان، میخِ در شبیخـون زد صدای نعــره ی قلبِ شکستــه ی حیدر شکافت طاقِ جهان را، ز عرش بیرون زد ...
یتیمِ مادرِ سادات تا ابد هستیم برای حرمتِ مادر چه عهدها بستیم... پرستویی که رنگ خونی نرو هنوز خیلی جوونی... با تو نوشت هایم بماند برای با تو گفتن.. [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 23:19 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
شبی که دستِ علی را به کینه پیچیدند ز آهِ فاطمه عرشِ خدا به لرزه نشست سکوتِ بغضِ حسن بین راهِ کوچه شکست به بزم و نعره زنان ظالمان باده پرست از این شب و ستمِ خود چه بی قرار و چه مست کمین به خانه ی مولا نشسته دشمن پست و دست بی صفتی سوی روی زهرا جست و بند بندِ دلِ مصطفی ز غصه گسست و روحِ محسنِ حیدر به سوی جدش رست چه اشک ها به دو چشمِ علی و بسته دو دست همان میان دلِ مهدیِ فاطمه که شکست تمام اهل زمین و زمان به روضه نشست..
نشان ندارم از او، بوی یاس را حس کن و روضه سر بده نذرِ عزیزِ نرگس کن.. با تو نوشت: با تو نوشت هایم در دل نوشت شده اند... دلم را بخوان با جان دلم را بخوان.... [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 21:25 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
غـروب های مدینــه به رنگِ یــاسِ کبــود بریده باد دو دستی که شد به ضربه فرود ....
قسم تو را به قدمگاه بی نشان دادم نبین که با غم تو زنده ام.. که جان دادم شبی که دست علی را به کینه پیچیدند شبی که طاق دو در را به سینه کوبیدند شبی که اشک تو را بین کوچه می دیدند ..... ... . [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 15:53 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
مـرا میــان همیـن کوچـــه ها رهـــا بکنید بـــرای غـربــــت مــــادر خــدا خــدا بکنید سکوت بود و دو دستش به روی پهلو بود که گفت چـاره به دستـان مرتـضی بکنید
ما شیعه ایم، زخمِ جفا کم نخورده ایم لکن ز داغِ فاطمه صـد بـار مـرده ایم... [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 8:25 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
آیا می دانی که وقتی دنیا بر سرت خراب شود چه حالی می شوی...؟
بی تو نوشت: دنیا ! دلگیرم.. [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 18:43 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
این قوم درگیرند از او تقاصِ کینه می گیرند این قوم یاست را به خون بستند این قوم بدمستند اهلِ مدینه در جنون هستند از کوچه بوی دود می آید نابود می آید آسیمه طفلش زود می آید! باید میانِ قافیه جان داد شرمی به انسان داد باید به دیده اذنِ طوفان داد..
صداے شکستـטּِ در مےآید... بانو نوشت: بانوی خانه! حیدر غریبه.... با تو نوشت: به حق این روزهای عزیز...... [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 22:33 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
باز می کنم کم کم صندوقچه ام را و باز فاطمیه.. چقدر این پیراهن سیاهم مقدس است وقتی برای مادر حسین می پوشم آن را.... چقدر عاشقم این اشک های پنهان را مـیـانِ روضــه ی مـــادر شـروعِ باران را چقدر ملتهبــم، آه! بـاز روضــه ی یاس دوبــاره بیـن در و میـخ نعـره ی عبـاس ...
بین در و دیوار نوشت: این آشیانه آتش گرفته این دل شبانه آتش گرفته.. با تو نوشت: کاش دعایم کنی.. من به دعایت ایمان دارم! [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 23:53 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
بـرای شـــال عــزایـــم دوبـــاره بـی تــابــم به یــادِ مــاهِ عـلــی تـیــره گشتــه مهتابـم چه دردها که کشیـدی، چه نـاله ها کردی چه هفته ها که به یادِ تو شب نمی خوابم
خدا اگر نظری بر دل خراب کنی... [ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 0:36 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
با تو نوشت: ...... [ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 20:24 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
با خوشه افسون می شود از جرگه بیرون می شود رسوای گردون می شود جان را شبیخون می شود می دانمت... می دانمت چون می شود لیلی که مجنون می شود.......
با تو نوشت: این ها همه با تو نوشت است فقط با تو...
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 18:46 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
وقتی تو را می خواندم و اشک از نگاهم می چکید وقتی به یادت می شدم پلکم به یادت می پرید وقتی که از دلتنگی ات بی تاب چون تب می شدم وقتی که در صبحِ بهار همسایه ی شب می شدم وقتی تمام روزگارم رنگِ حسرت می گرفت وقتی که دیوارِ اتاقم بوی غربت می گرفت وقتی تمام آسمان ها وسعتِ هجرانِ توست وقتی کویرِ آرزویم تشنه ی بارانِ توست وقتی خلاصه می شوم در یک نگاهِ ماهِ تو وقتی که جانم می رود با گفتنِ یک آهِ تو جانم به نامت بسته، ای مهتاب! ای از ما نهان برگرد، منت بر سرم بگذار... یا صاحب زمان!
آیا تو می بینی مرا..؟ وایِ دلم.. وایِ دلم! ___________________ با تو نوشت: راستی! هر روز که تو را دلتنگ تر می شوم.. می دانی چرا؟ [ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 0:42 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
دعوتم کردی ولی من پشتِ در جامانده ام تشنه لب بر ساحلِ مواجِ دریا مانده ام می شنیدم عطرِ کویَت را ولی از پشتِ در در هوا و حسرتت مجنون و شیدا مانده ام گفتم امروزم گذشت از صبح می آیم ولی رفت هر روزم و من بی تابِ فردا مانده ام این چه وصلی بود بویت برد تاب از پیکرم با خیالت غوطه ور در خواب و رویا مانده ام من مَلَک بودم سرایت خانه ی امید بود در سرای خاکیان ماتِ ثریا مانده ام درد دارد دردِ من، از پای افکندم به خاک عاشقم، مستم، اسیرم، زائرم، وامانده ام.... دعوتم کردی و من آخر تو را دیدم امیر دیدم و در حیرت آن یک تماشا مانده ام.. شنبه بیست و هفتم اسفند ماه سال یک هزار و سیصد و نود هجری شمسی '10:30 صبح دارالحجة رو به روی ضریح حضرت ماه.. آخر تو می سوزی مرا بر صحن می دوزی مرا آخر بیافروزی مرا این شعله را پر نور کن... ــــــــــــــــــــــــــــــــ با تو نوشت: اگر می بودی وقت زیارت با من... هعی.. [ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 10:8 ] [ مرضیه ذوقی (آوا) ]
|
||