;




آوا
...عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی...


مهر و مهتابِ من

 

شبیه برگ نیلوفر که روی آب می خوابد

نگاهِ روشنت بر من چنان مهتاب می تابد

 

میان ابر و باد و ماه همچون موج تازیدم

که جز بر سینه ی ساحل دلِ من بر نمی تابد...

 

 

از شکوفه های فصلِ عشق

معلوم است

 هنوز هم بوی مهربانی هایت می آید!

 

 



نوشته شده توسط آوا در دوشنبه بیست و دوم دی 1393

.:: ::.





خاک داغ

 

به روی خاک داغ افتاده ماهی

دهان وا می کند آهسته گاهی

قیامت می شود با هر نگاهی

 

دو دست آسمان بسته است، هیهات

سه شعبه از کمان جسته است، هیهات...

 

خیام از شعله ها چون بالِ خورشید

پرید از دیدهاشان رنگِ امید

میان اهلشان فریاد و تردید

 

چه داغ است این زمین! همراهِ دل ها

بسوزد پای طفلان بی مهابا

 

مصیبت ناله ی تلخِ رباب است

مصیبت ضجه و فریادِ آب است

زمین انگار بی جانست، خواب است

 

خدا می بیند این ظلمِ عیان را

مهیا می کند صاحب زمان را...

 

قلم بی جان کنارم اشک باران

در این غوغای بی پایان دوران

خزان اندر خزان اندر بهاران

 

شبیه برگ ریزان است اینجا

و شاعر بس پریشان است اینجا

 

 

درستش کن

خراب کردم

روی لطفت خیلی حساب کردم....

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

رندی هنگامه ی عزا می گفت:

"بیا

دهانم را بو کن!

بوی جگر سوخته می آید

جگرم سوخته...."

 

بدجور جگر سوخته ام...

انگار که مدام بوی سوخته می آید...

 



نوشته شده توسط آوا در شنبه دهم آبان 1393

.:: ::.





باز باران.....

 

می چکد باران میان کوچه های شهر من

دنگ دنگِ اتفاقی سخت درگیرِ فتن

اُف به بارانی که صد افسوس دیر آمد فرود

غیبتش در نینوا... اطفالِ شاهِ بی کفن...

 

 گاهی باران را دوست ندارم!

مخصوصا محرم هایی که جگر ها سوزان است و دیده ها بارانی.....

آسمان یا پشیمان است

یا همراه عزادارانِ ارباب!

کاش همراه رقیه بود...

کاش همراهِ رباب بود....

 



نوشته شده توسط آوا در سه شنبه ششم آبان 1393

.:: ::.





طعمِ جدید...

 

دارم میان صحن شما راه می روم

با زائرانتان به قدمگاه می روم

 

محوِ نگاه روضه ی رضوانِ خسروی

سرشارِ شوق محضرِ دلخواه می روم

 

گاهی بروی خاکم و گاهی در آسمان

من بر مدارِ عاشقیِ ماه می روم

 

هم ابرِ اشک و هم گلِ لبخند توشه ام

با پای زخم دیده پیِ شاه می روم

 

رسمِ بزرگواری ارباب و بندگیست

هر سال تا حریم شهنشاه می روم...

 

جمعه، هجدهم مهرماه، دارالحجه

 

 

طعم های زندگی ام را دوست دارم

مخصوصا طعم های جدید!

طعمِ فاطمه دار شدن، طعمِ عمه ی یک فرشته بودن...

 

خوشا به من که دستِ تو پرواز هدیه می کند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالتِ تهران چه کنم؟

 



نوشته شده توسط آوا در شنبه بیست و ششم مهر 1393

.:: ::.





فرهادِ من...

 

قصه های شب ما گر که چنین شاد نبود

چشم شیرین کسی در پی فرهاد نبود...

 

 

این سومین پاییزیست که

توام با عشق تو

برایم رقم می خورد...

ای که رنگ رنگِ بهار و خزانم رد پایی از محبتِ توست!

 



نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه سوم مهر 1393

.:: ::.





حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ....
 

 

سلطان توس! فاصله بسیار، عطش مدام

از خانه سوی مشهدتان... باز السلام

 

 



نوشته شده توسط آوا در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393

.:: ::.





ترکِ شاعری...

 

انگار ترک شاعری امکان ندارد

بی قافیه حتی نگاهم جان ندارد

 

انگار نیرویی مرا بی بار کرده

مثل بهاری که دگر باران ندارد

 

گنجشک بودم، روزی ام بسیار بسیار

اما زمین انگار دیگر نان ندارد

 

افتاده بیرون ریشه هایم، خاک دور است

ای وای بر آن بوته که گلدان ندارد

 

فریاد می آید که از اینجا سفر کن!

ای نوح! این دریا دگر طوفان ندارد!؟

 

چون قایقی سرگشته در پهنای دریا

چون مرکبی کز صاحبش فرمان ندارد...

 

یک جای دنیا روی یک دیوار بنویس:

فریاد از آن درد که درمان ندارد!

 

 

بیچاره آن شاعر که "صاحب جان" ندارد

از چشم های دلبرش فرمان ندارد....

 

متی ترانا ونراک...؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چشم هایم را که می بندم

به روی تو

نفس هایم به شماره می افتد!

نبض وجودم را

بسته ای به وجودت!

لاکردار....

 



نوشته شده توسط آوا در یکشنبه نهم شهریور 1393

.:: ::.





بهشتِ من!

به تازگی فهمیده ام...

که خوشبختی را خودم می بینم

خودم می سازم

آرامش مخلوق نگاه من است

و زندگی دور نیست!

آرامش چند روز پیش با من هم قدم شد

از بین شاخه های آلو و سیب روی شانه های پدرم نشست

و از روی برگ های لطیف ریحان و پونه بر دستان مادرم بوسه زد

و من بر تابِ زندگی آرامش را تنفس می کردم!

و امروز شیرینیِ چایِ من و همدم بود...

بهشتی دارم که همتا ندارد!

هرجا می روم بهشت همراهِ من است....

 

 

با تو نوشت...

 

چیزی هست که به تو نگفته ام!

بهارِ من!

یادت بوی شکوفه های سیب می دهد...

 



نوشته شده توسط آوا در جمعه سی و یکم مرداد 1393

.:: ::.





رقم خورد مناجات

 

محبوب تویی، عشق تویی، قبله ی حاجات

من عاشق و سرگشته ی تو طبقِ روایات

 

در هر نفس و نسل پی بوی تو بودم

تکرار شدم در همه دوران به کرّات

 

در روز ازل چشمه ای از عشق چشیدم

شاعر شدم و نذر تو شد وسعتِ ابیات

 

هر بار به شهرت که رسیدم دلم آسود

هر لحظه مسجل شده بر من دلِ آیات

 

هم صحبتِ اذکار تو گشتم سحر و شام

کندم زِ تنم خرقه ی آلوده ی عادات

 

رقصِ قلم و دفتر و صد واژه ی مبهم

در ذکر تو بودم و رقم خورد مناجات...

 

 

 

مقصود تویی....

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

هر لحظه افطار می کنم

با نگاهِ تو

بعد از آن دوریِ ملال آور...

 



نوشته شده توسط آوا در یکشنبه هشتم تیر 1393

.:: ::.





رفع عطش عشق فقط نام حسین است!

 

این سینه ی من وقف تب و تاب حسین است

چشمــانِ تـــرم غــرقِ میِ نابِ حسین است

در کلبه ی نورانــیِ من نیست بجـــز عشـــق

کان ذره ای از پرتــوی مهتـــاب حسین است

 

 

کاش یک بار دگر مُحرِم شوم در کربلا....

 



نوشته شده توسط آوا در یکشنبه یازدهم خرداد 1393

.:: ::.





من مادری دارم...


من مادری دارم که رنگ آسمان است

دریای مهرش بی بدیل و بی کران است


حرفش میان اشک چشمش خانه دارد

معنای عشقش در کلام او نهان است


اینجا صدایی کنج دل گوید که مادر

زیباترین و بهترین گنج جهان است



یادم آید که دخترک بودم

دختری که نشسته روی زمین

پر زشوری که گیسوان سرم

شانه گردد به دست های شما


روزها در هوای بوی تنت

شام ها در خیال بوسه ی تو

فاصله هیچ چیز خوبی نیست

دورم از زمزمِ صدای شما


کاش هر روز پیش چشمانم

چهره ات بود و سیر میدیدم

فرصتی نیست تا که بوسه زنم

روز و شب روی دست های شما


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا کسی حالِ دلش دست خودش نیست

وقتی که دور از چشم های مهــرِ مردیست





نوشته شده توسط آوا در شنبه سی ام فروردین 1393

.:: ::.





با نوشِ چشمهایت، در مستی مدامم...


قدوم سستم

دوان به کویت

نگاه مستم

به جستجویت

ز داغِ دوری

شکایتی نیست

اگر بنوشم

من از سبویت....



حالِ این روزهایم...:

آنکه در راه میستان پیچ و خم زد عیب نیست!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چه توان نوشت وقتی

که مدام پیش رویی...



نوشته شده توسط آوا در یکشنبه هفدهم فروردین 1393

.:: ::.





گاهی دوری، نزدیکیست...



شرقِ دور

گوش کن!

غریب می آید....





نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393

.:: ::.





عید نوروز است اما...
عید نوروز است اما مادر ما بستریست
اصل تاریـخ تشیــع فاطمیـه محوریست




هر سال تو را طلب ز او می کردم
دیگر ز خـدا هیــچ نخواهم! با تــــو



نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392

.:: ::.





شاخه نباتِ من...


آنچـه از بـاران پاییـــزی بـــه جــان خاک شد

شیشه ی عمرم ز اخم ابرویت صدچاک شد



شاخه نبات شعر و غزل های عشق من

با نیـش های تلـخِ سخـن، باز هم عسـل




نوشته شده توسط آوا در یکشنبه هجدهم اسفند 1392

.:: ::.





آن اسفند...


بوی اردی داشت آن اسفند

وقتی آمدی

ماه مجلس گشتی و نور نگاه من شدی...



خبرت هست که از خوبیِ خود بی خبری؟

بخــــدا خـوب تـر از خـوب تر از خـوب تری




نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه هشتم اسفند 1392

.:: ::.





خدا! اگر بشود....


شبی نبوده که بی ذکر عشق سر بشود

رواست دیده ی عشاق خیس و تر بشود


هر آنکه قصه ی لیلی شنید، مجنون شد

عجیب نیست فلک زین ترانه کر بشود


نه نوش دارو و مرهم، نه التیام طبیب

مرا بس است نگاهت که تا اثر بشود


فریب چهره ی شب را نخور که هر شب او

به ناز و دلبری ماهِ خود سحر بشود


ستاره های تن شب فریب ابعادند

کجا ستاره که همسایه ی قمر بشود


صدای نعره ی آوای مست می آید

چه کس دریده گریبان!؟ جهان خبر بشود!


نه بید و سرو و نه مجنون، نه کاج خوش بالا

چه کس چو من پرِ پرواز یک تبر بشود!؟


که تیشه بر تن و ریشه زند ز داغ طلب

چرا تکیده نگاه و کمان کمر بشود...؟


نخورده بر لب ما میوه های ممنوعه

چرا سزای من و تو چو بوالبشر بشود؟


چه می شود که گشایم دو دیده یک روزی

ببینمت به کنارم، خدا! اگر بشود...




کفشهایم را برایت پست کردم یارِ من

تا ببینی در هوایت کو به کو گردیده ام

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

قابل توصیف نیست...

حالم را می گویم!

شبیه بال زدن پروانه ای میان دلم

دلم پر پر می زند

برای آشیانه ای که ندیده ام هنوز....



نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392

.:: ::.





انگار لالم... گنگم... گیجم...


واژه از سینـه ی من سر به برون آورده ست

قصه گو از غم دل ســر به جنون آورده ست

معرکه خیرگی چشم به قبر است و به بزم

چشم از فرط فغان روی به خون آورده ست



می نویسم و پاک می کنم!
می نویسم و پاک می کنم!
می نویسم و پاک می کنم!
تنها چیزی که می ماند برای دامنه ی لغات این روزهایم...
"یک سال! گذشت..."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چشمانِ تو
حروف را بی استفاده می کنند
کافیست
نگاه کنی....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با حضور دل، فاتحه و صلواتی برای عزیز از دست رفته مان...



نوشته شده توسط آوا در جمعه چهارم بهمن 1392

.:: ::.





ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم...

ای عشق تو را تفسیر

ای روح تو را تاثیر

ای جانِ جهان، ای نور

ای زمزمه ی تکبیر



الطافِ نهان از تو

انوارِ جهان از تو

تو از کَرَمِ یزدان

پایانِ خزان از تو



هر آنچه سرایم کم

در وسعتت ای خاتم

ای معجزه ی خلقت

ای دردِ مرا مرهم




وقـتــی کــلام گــردِ رهــت را نـشــانـه رفـت
مجنون شد از کمان به سوی بی کرانه رفت

_________________

با تو نوشت...

تا چشمِ تو دیدم
ز دل دست کشیدم
من طاقت تیمار دو بیمار ندارم....



نوشته شده توسط آوا در شنبه بیست و هشتم دی 1392

.:: ::.





24مین دیماه!


مرا چـاره ای نیست جز سوختن

تو را چاره ای نیست جز ترک من

چه خالیست دستان این حنجره

که ته می کشـد از فراق سخن



تکرارِ یک سال دیگر، لیک مشتاق به آرامش.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید روزی
در تاریخ بنگارند
نو عروسی بود
که در شب تولدش
آگهی ترحیم سالگرد پدری را طراحی کرد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...
تو ماه را دوست داری
و من
ماه هاست تو را....



نوشته شده توسط آوا در شنبه بیست و هشتم دی 1392

.:: ::.





.............. مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by avvva
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریادرسی می آید ...




شاعری تازه رهم

گاه گاهی قلمی می شکنم

تا که یادم باشد

که همه چیز نشاید که نوشت ...

آوا


تــــــوجــــــــــــــــــــــــــــــــه:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[صدای اسپیکرت رو زیاد کن]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
:)

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

ابر برچســـــــب -------------------- Tag

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com