...عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی...

 


فرهادِ من...

 

قصه های شب ما گر که چنین شاد نبود

چشم شیرین کسی در پی فرهاد نبود...

 

 

این سومین پاییزیست که

توام با عشق تو

برایم رقم می خورد...

ای که رنگ رنگِ بهار و خزانم رد پایی از محبتِ توست!

 



نویسنده : آوا تاریخ : پنجشنبه سوم مهر 1393      

حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ....
 

 

سلطان توس! فاصله بسیار، عطش مدام

از خانه سوی مشهدتان... باز السلام

 

 



نویسنده : آوا تاریخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393      

ترکِ شاعری...

 

انگار ترک شاعری امکان ندارد

بی قافیه حتی نگاهم جان ندارد

 

انگار نیرویی مرا بی بار کرده

مثل بهاری که دگر باران ندارد

 

گنجشک بودم، روزی ام بسیار بسیار

اما زمین انگار دیگر نان ندارد

 

افتاده بیرون ریشه هایم، خاک دور است

ای وای بر آن بوته که گلدان ندارد

 

فریاد می آید که از اینجا سفر کن!

ای نوح! این دریا دگر طوفان ندارد!؟

 

چون قایقی سرگشته در پهنای دریا

چون مرکبی کز صاحبش فرمان ندارد...

 

یک جای دنیا روی یک دیوار بنویس:

فریاد از آن درد که درمان ندارد!

 

 

بیچاره آن شاعر که "صاحب جان" ندارد

از چشم های دلبرش فرمان ندارد....

 

متی ترانا ونراک...؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چشم هایم را که می بندم

به روی تو

نفس هایم به شماره می افتد!

نبض وجودم را

بسته ای به وجودت!

لاکردار....

 



نویسنده : آوا تاریخ : یکشنبه نهم شهریور 1393      

بهشتِ من!

به تازگی فهمیده ام...

که خوشبختی را خودم می بینم

خودم می سازم

آرامش مخلوق نگاه من است

و زندگی دور نیست!

آرامش چند روز پیش با من هم قدم شد

از بین شاخه های آلو و سیب روی شانه های پدرم نشست

و از روی برگ های لطیف ریحان و پونه بر دستان مادرم بوسه زد

و من بر تابِ زندگی آرامش را تنفس می کردم!

و امروز شیرینیِ چایِ من و همدم بود...

بهشتی دارم که همتا ندارد!

هرجا می روم بهشت همراهِ من است....

 

 

با تو نوشت...

 

چیزی هست که به تو نگفته ام!

بهارِ من!

یادت بوی شکوفه های سیب می دهد...

 



نویسنده : آوا تاریخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393      

رقم خورد مناجات

 

محبوب تویی، عشق تویی، قبله ی حاجات

من عاشق و سرگشته ی تو طبقِ روایات

 

در هر نفس و نسل پی بوی تو بودم

تکرار شدم در همه دوران به کرّات

 

در روز ازل چشمه ای از عشق چشیدم

شاعر شدم و نذر تو شد وسعتِ ابیات

 

هر بار به شهرت که رسیدم دلم آسود

هر لحظه مسجل شده بر من دلِ آیات

 

هم صحبتِ اذکار تو گشتم سحر و شام

کندم زِ تنم خرقه ی آلوده ی عادات

 

رقصِ قلم و دفتر و صد واژه ی مبهم

در ذکر تو بودم و رقم خورد مناجات...

 

 

 

مقصود تویی....

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

هر لحظه افطار می کنم

با نگاهِ تو

بعد از آن دوریِ ملال آور...

 



نویسنده : آوا تاریخ : یکشنبه هشتم تیر 1393      

رفع عطش عشق فقط نام حسین است!

 

این سینه ی من وقف تب و تاب حسین است

چشمــانِ تـــرم غــرقِ میِ نابِ حسین است

در کلبه ی نورانــیِ من نیست بجـــز عشـــق

کان ذره ای از پرتــوی مهتـــاب حسین است

 

 

کاش یک بار دگر مُحرِم شوم در کربلا....

 



نویسنده : آوا تاریخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393      

من مادری دارم...


من مادری دارم که رنگ آسمان است

دریای مهرش بی بدیل و بی کران است


حرفش میان اشک چشمش خانه دارد

معنای عشقش در کلام او نهان است


اینجا صدایی کنج دل گوید که مادر

زیباترین و بهترین گنج جهان است



یادم آید که دخترک بودم

دختری که نشسته روی زمین

پر زشوری که گیسوان سرم

شانه گردد به دست های شما


روزها در هوای بوی تنت

شام ها در خیال بوسه ی تو

فاصله هیچ چیز خوبی نیست

دورم از زمزمِ صدای شما


کاش هر روز پیش چشمانم

چهره ات بود و سیر میدیدم

فرصتی نیست تا که بوسه زنم

روز و شب روی دست های شما


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا کسی حالِ دلش دست خودش نیست

وقتی که دور از چشم های مهــرِ مردیست





نویسنده : آوا تاریخ : شنبه سی ام فروردین 1393      

با نوشِ چشمهایت، در مستی مدامم...


قدوم سستم

دوان به کویت

نگاه مستم

به جستجویت

ز داغِ دوری

شکایتی نیست

اگر بنوشم

من از سبویت....



حالِ این روزهایم...:

آنکه در راه میستان پیچ و خم زد عیب نیست!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چه توان نوشت وقتی

که مدام پیش رویی...



نویسنده : آوا تاریخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393      

گاهی دوری، نزدیکیست...



شرقِ دور

گوش کن!

غریب می آید....





نویسنده : آوا تاریخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393      

عید نوروز است اما...
عید نوروز است اما مادر ما بستریست
اصل تاریـخ تشیــع فاطمیـه محوریست




هر سال تو را طلب ز او می کردم
دیگر ز خـدا هیــچ نخواهم! با تــــو



نویسنده : آوا تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392      

شاخه نباتِ من...


آنچـه از بـاران پاییـــزی بـــه جــان خاک شد

شیشه ی عمرم ز اخم ابرویت صدچاک شد



شاخه نبات شعر و غزل های عشق من

با نیـش های تلـخِ سخـن، باز هم عسـل




نویسنده : آوا تاریخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392      

آن اسفند...


بوی اردی داشت آن اسفند

وقتی آمدی

ماه مجلس گشتی و نور نگاه من شدی...



خبرت هست که از خوبیِ خود بی خبری؟

بخــــدا خـوب تـر از خـوب تر از خـوب تری




نویسنده : آوا تاریخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392      

خدا! اگر بشود....


شبی نبوده که بی ذکر عشق سر بشود

رواست دیده ی عشاق خیس و تر بشود


هر آنکه قصه ی لیلی شنید، مجنون شد

عجیب نیست فلک زین ترانه کر بشود


نه نوش دارو و مرهم، نه التیام طبیب

مرا بس است نگاهت که تا اثر بشود


فریب چهره ی شب را نخور که هر شب او

به ناز و دلبری ماهِ خود سحر بشود


ستاره های تن شب فریب ابعادند

کجا ستاره که همسایه ی قمر بشود


صدای نعره ی آوای مست می آید

چه کس دریده گریبان!؟ جهان خبر بشود!


نه بید و سرو و نه مجنون، نه کاج خوش بالا

چه کس چو من پرِ پرواز یک تبر بشود!؟


که تیشه بر تن و ریشه زند ز داغ طلب

چرا تکیده نگاه و کمان کمر بشود...؟


نخورده بر لب ما میوه های ممنوعه

چرا سزای من و تو چو بوالبشر بشود؟


چه می شود که گشایم دو دیده یک روزی

ببینمت به کنارم، خدا! اگر بشود...




کفشهایم را برایت پست کردم یارِ من

تا ببینی در هوایت کو به کو گردیده ام

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

قابل توصیف نیست...

حالم را می گویم!

شبیه بال زدن پروانه ای میان دلم

دلم پر پر می زند

برای آشیانه ای که ندیده ام هنوز....



نویسنده : آوا تاریخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392      

انگار لالم... گنگم... گیجم...


واژه از سینـه ی من سر به برون آورده ست

قصه گو از غم دل ســر به جنون آورده ست

معرکه خیرگی چشم به قبر است و به بزم

چشم از فرط فغان روی به خون آورده ست



می نویسم و پاک می کنم!
می نویسم و پاک می کنم!
می نویسم و پاک می کنم!
تنها چیزی که می ماند برای دامنه ی لغات این روزهایم...
"یک سال! گذشت..."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...

چشمانِ تو
حروف را بی استفاده می کنند
کافیست
نگاه کنی....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با حضور دل، فاتحه و صلواتی برای عزیز از دست رفته مان...



نویسنده : آوا تاریخ : جمعه چهارم بهمن 1392      

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم...

ای عشق تو را تفسیر

ای روح تو را تاثیر

ای جانِ جهان، ای نور

ای زمزمه ی تکبیر



الطافِ نهان از تو

انوارِ جهان از تو

تو از کَرَمِ یزدان

پایانِ خزان از تو



هر آنچه سرایم کم

در وسعتت ای خاتم

ای معجزه ی خلقت

ای دردِ مرا مرهم




وقـتــی کــلام گــردِ رهــت را نـشــانـه رفـت
مجنون شد از کمان به سوی بی کرانه رفت

_________________

با تو نوشت...

تا چشمِ تو دیدم
ز دل دست کشیدم
من طاقت تیمار دو بیمار ندارم....



نویسنده : آوا تاریخ : شنبه بیست و هشتم دی 1392      

24مین دیماه!


مرا چـاره ای نیست جز سوختن

تو را چاره ای نیست جز ترک من

چه خالیست دستان این حنجره

که ته می کشـد از فراق سخن



تکرارِ یک سال دیگر، لیک مشتاق به آرامش.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید روزی
در تاریخ بنگارند
نو عروسی بود
که در شب تولدش
آگهی ترحیم سالگرد پدری را طراحی کرد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت...
تو ماه را دوست داری
و من
ماه هاست تو را....



نویسنده : آوا تاریخ : شنبه بیست و هشتم دی 1392      

ستاره


وقتی که نامه ها را

ناخوانده پاره کردی

از پـنجـــره هـــوا را

پر از ستــاره کردی




با تو نوشت...

قصد قربت داری اما راه پر پیچ و خم است!




نویسنده : آوا تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392      

خیره!


با یک نگاه تب دار

عشق و فراق بسیار

و چشم های نم دار

خیره به عکس دیوار


پر از خیال رنگی

با خنده ی قشنگی

بین حصارِ تنگی

با اشتیاقِ سرشار


یک روسریِ آبی

با خنده ای شرابی

وَه... چه شکوهِ نابی

ریحان و عکسِ دلدار...



زندگی با تو برایم بوی ریحان می دهد....




نویسنده : آوا تاریخ : شنبه بیست و یکم دی 1392      

عکس تو....


در قفس ماندم به امیدی که دلشادم کنی

چشم بر راهم بیایی باز آزادم کنی


زمزمه بودم به زیر لب مرا می خواندنم

زیر گوش من تنفس کن که فریادم کنی


ریشه های سست من را عشق افسون کرده است

یک تبسم از تو بس بی اصل و بنیادم کنی


خنده هایت را نمی خواهم فقط یک دم نظر

سوی چشمانِ اسیرم کن که فرهادم کنی


فصل فصلِ دوری ات را کنج دل یخ می زنم

جرعه ای از وصل مهرم کن که مردادم کنی


آنقدر پا جای پایت می گذارم تا ابد

در کلاس غمزه های عشق استادم کنی




نه آنکه سیاه کندیم از تن مجلس تمام شد

این صدای تپش قلبم نیست

در نهان خانه ی دل سینه زنیست!

یا ثارالله.... رخصت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


از حادثه هایی که مرا خانه نشین کرد

کردند بـه عکـس تــو بـه دیــوار اشــاره


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو نوشت:

نگاهت کافیست

تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوی تلخی می آید...
بوی سوزِ سرما
بوی اشک
بوی خاک
بوی ترس
بوی تماس ناگهانی
بوی خالی شدنِ زیرِ پا...

بیست روز مانده تا...



نویسنده : آوا تاریخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392      

این ها همه اش با تو نوشت! تو فقط بیا...


می رسـم خانــــه، دلــــم از اشتیـــــاقت در تپـــش

چنـــــد روزی هست رویــــت را نـدیــــــدم مـــاه من

یک صدایی می رسد از کوچه... گویا کفش توست!

پـا برهنـــه می دوم تا کوچـــه! آمـــد شــــاهِ من...



دچار یعنی دوری
یعنی صبوری
یعنی نمی خواهی نباشد
اما
مجبوری....




نویسنده : آوا تاریخ : شنبه هفتم دی 1392      


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به آوا مي باشد.